|
گذر از معنا
|
|||
|
چند تا از ویدئو های بداهه نوازی های حسین علیزاده رو دانلود کردم و هنوز مسحورم از جادوی موسیقی او که در گوشه ها، غوغا میکنه.....
بعد مطمئن شدم که بین من و سازم هجران افتاده. هجرانی که هیچ چیز نتوانسته جبرانش کنه و تنها تو فراز و نشیب ها فراموشش کردم. خلاءش رو حس کردم... ایکاش دوباره فرصتی بدست بیارم تا بیشتر قدرشو بدونم...میدونستم که سازها، علی الخصوص تار و سه تار احساس دارند. خوب قدرشان را ندانی با نوازنده قهر میکنند. از خیلی های دیگر هم این رو شنیده ام و فقط دریافت خودم نیست. با دیدن این ویدئو ها، کمال احساس بین ساز و نوازنده رو دیدم. سایه امثال حسین علیزاده بر سر موسیقی مهجور ما مستدام باشه به امید خدا امروز پشت این در ِ سبز قدیمی ایستاده که بودم، دری که آدمهای زیاد و متفاوتی رو دیده،
فکر کردم که مگه من از زندگی چی میخوام.....زندگیمو دوست دارم علی رغم تمام ناخشنودیهاش.... حتی اگه عمق فکرهای در ذهنم به اندازه عمق چاهی باشه که اگه سنگ بندازم توش، صداشو یک سال بعد بشنوم و در برابرش عمق عملم در حد چند سانتیمتر باشه.... دوست داشتم این لحظه با عکسی ثبت میشد من، در سبز و دوستی که به قول سهراب، بهتر از آب روان، بهتر از برگ درخت؛ زینب بانو که روی صورت جفتمون لبخند هست زندگی شاید یعنی همین لحظات خوشش مثل یک ماهی که تو دستمونه داره لیز می خوره به امید اینکه بشه به یک حوض آبی رسوندش دوست دارم برم تو یک ده زندگی کنم
جایی که موبایل آنتن نمیده اینترنت هم به زور باشه برم یه تیکه زمین بگیرم و روش کار کنم با فکر خودم، با دستهای خودم حتی اگه دستهام زشت و زمخت بشه لهجه اونجارو بگیرم پوستم بسوزه کمرم خم بشه اما هر وقت که ازم بپرسی، بدونم با این زندگی چند - چندم ! این روزها از زندگی تو تهران بیزارم.
مرز عالم زندگی و مرگ برایم بینهایت باریک شده
آنقدر که زندگی را حس نمیکنم روزها میگذرند، انگار که من همه چیز را دارم خواب میبینم غوطه ور شده ام، اتفاقات یا برایم بیش از حد ملموس است یا اصلا هیچ نمی فهمم. سِر شده ام آنقدر که حتی احساس میکنم اگر تفنگ پدر بزرگ را بگیرم و شلیک کنم نخواهم مرد شاید هم در مرز برزخ این دنیا، با برزخ دنیای پس از مرگ هستم، اصلا چه کسی گفته در این عالم برزخ نداریم؟ گاهی فکر میکنم شاید مرده ام و هنوز نفهمیدم. بلند می گویم سلام خدا، بعد چون جوابی نمیشنوم، میفهمم هنوز زنده ام آرایشگر موهامو خیلی خوشگل جمع کرد ودرست کرد منتها سه تا گل سر گذاشت کنار موهام که به شدت شبیه گل سر " مادر توشیشان" هستش. همون که در لحظه آخر قبل از اینکه ترکش کنه، بهش داد و زیبا بود وبرق میزد.
معمولا این طور چیزهارو بعد از باز کردن موها میندازن دور اما من میخوام نگهشون دارم. بچه که بودم توی اون لحظه هایی که توشیشان با این به یاد مادرش می افتاد، غصه میخوردم.
امروز اومد ازم پرسید شما هم " نَرم " خوندی؟
اول جا خوردم، فکر کردم اصطلاحی مربوط به براندازیه، هول شدم از سوال یهویی و بی مقدمش بعد چند ثانیه یادم اومد که اینجا همه مهندس کامپیوتر هستن و فقط من و یکی دیگه، یه چی دیگه خوندیم و منظورش نرم افزاره باید به داد دایره واژگان و معانی دوپهلوش رسید آنقدر که این سالها معانی، معنی عوض کرده اند.
استاد گفت این ورزش بر مبنای دایره بنا شده. مرکز و شعاع
گفت هیچوقت با حریفت تو محیط خودش نجنگ، مبارزه رو هدایت کن به محیط خودت هیچوقت همتراز با حریف نباش، یا بلندتر باش یا کوتاهتر تا بتونی هدایتش کنی و از نیروی خودش، حتی اگر 10 برابر تو بود، علیه خودش استفاده کنی. بعد فکر میکنم تو زندگی دقیقا برعکس عمل کردم و شاید علت خیلی چیزها همین باشد.
گفت باید در نوشتن این متن خیلی دقت کنی. گفت باید تمام و کمال از خودت دفاع کنی چرا که این متن در حکم وکیل مدافع تو هست در حالیکه تو نمی توانی حرفی بزنی و ملاک، تنها همین متنه.
قبل شنیدن اینها، همه اش را نوشته بودم و تنها دو خط برای بهتر شدن مقدمه میخواستم. اما حالا هر کاری میکنم نمی توانم چیزی بنوسیم.
بهش گفتم که سارا سپرده اینجا که میریم، یک بنده خدایی هست که تازه خودکشی کرده، گفته مراقب رفتارمون باشیم.
گفت چرا خودکشی کرده؟ گفتم دقیق نمیدونم اما مثل اینکه داستان تلخی داره گفت باشه، مواظبم رفتیم و آن دختر نیامده بود. موقع برگشت با حالت خاصی گفت خوب شد که نیومده بود، تا حالا یه آدم خودکشی کرده از نزدیک ندیده بودم و آنقدر ادامه داد که سردرد گرفتم. لال شدم! از این نوع نگاهش. انگار که تلخیهای زندگی عده ای، برای عده ای دیگر مثل انواع و اقسام میکروبهایی باشد که در بانک میکروب شناسی ذخیره شده اند. انگار که همیشه خدا مصون هستند از انواع روزگار تلخ و رنج های منجر به اعمالی اینچنینی، پدیده ای است که افراد دون پایه جامعه میکشند و هیچوقت به سراغ آنها نخواهد رفت چون اصالت و تربیتشان این اجازه را نخواهد داد. کاری ندارم که خودکشی عملی ناپسندیده هست اما این نگاههای از موضع بالا همیشه رنجم میدهد. روز به روز بیشتر به این نتیجه میرسم که اگر پول را ازبعضی ازکسانی که با آنها ارتباط دارم، بگیرند، به معنای واقعی هیچی نیستند. اینقدر که فقط و فقط پول دارند به اضافه سرهایی بالا گرفته که مدام نطق کنند و دیگران را به استهزا بگیرند. ایکاش فقط و فقط لحظه ای میتوانستند به این فکر کنند که آن کسی که این طبقه اجتماعی، خانواده سرشناس، تحصیلات بالا، فهم و شعوری که خودشان به آن می نازند و خیلی چیزهای دیگر را به آنها داده، در کمتر از لحظه ای میتواند از آنها بگیرد. آنوقت بدون این نشان های افتخارشان، آیا واقعا حرفی برای گفتن در این دنیا دارند یا نه!
با اینکه در زندگی از عدم تطابق قصه های دوران کودکی با واقعیت بسیار دلخور شده ام به خصوص آنجایی که سپیدی خالصی وجود داشت که همیشه بر سیاهی خالص به طور واضح و بسیار سریع! غلبه میکرد، این بخش را آخر نفهمیدم که آیا اشیا روح دارند یا نه
اما همینقدر بگویم که چشمهای عکس چهره حافظی که روی دیوانی که من دارم، نحوه نگاه کردنش به من تغییر میکند. انگار که بداند نیتم برای تفال چیست. بعضی وقتها هم نگاه مهربانی دارد اما خیلی از اوقات خشمگینانه نگاهم میکند، طوری که می فهمم میخواهد بگوید، بچه! اینقدر وقت تلف نکن! حتی وقتهایی که نگرانم هست را از چشمانش میتوانم بفهمم همانطور اوقاتی که میخواهد بگوید خیالت جمع را. _________________________________________________________ پ.ن.هنگامی که این متن را مینویسم، از سلامت روان برخوردار هستم، پس خوانندگان گرامی لطفا شک نکنید و سعی کنید کمی درک کنید. اگر خواستید مجاز به خندیدن به اینجانب هستید. قدیم تر ها، وقتی منتظر بودند، میگفتند چشمم به در بود یا چشمم به راه بود حالا من چشمم به اینباکسه ایمیلمه تا شاید جوابی برام بیاد و نتیجه زحمت هامو ببینم...
|
درباره وبلاگ
الهی روا مدار که پنهان ما از پیدای ما ناستوده تر باشد.............. ____________________________________________________________________________ ************ *************************** *****اگر رمز مطالب را خواستید، در قسمت تماس با مدیر، برایم پیام بگذارید تا برایتان بفرستم. ****** مدیر وبلاگ : رها آرشیو وبلاگ
بهمن 1390
دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 آرشیو كل مطالب پیوندهای روزانه
چیزی نمانده است...
shivi PM 8:25 فراز مسند خورشید سرسو اكالیپتوس چشم سوم خورشید نیمه شب فرا تر از بودن در گلستانه انکیدو لحظه های کاغذی واگویه تا فراموشی نقشه ضد حوا من و نبات و زندگی سگی خلوت نشین علی کوچیکه عرفان،برابری،آزادی وبلاگ گروهی حوا تنها رفیق غم هم کلاسی نسل سومی یاور میهن آسمونی همه پیوندهای روزانه آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز : بازدید دیروز : بازدید این ماه : بازدید ماه قبل : تعداد نویسندگان : تعداد کل پست ها : آخرین بازدید : آخرین بروز رسانی : |
||